شهر من شهر غریبه / شهر گُرگ های دریده
توی این شهر حتی چاقو / دستی از خودش بریده
شهر من یه شهر کهنه / شهر قصه های مُرده
تا حالا تو دل این شهر / کسی غُصمو نخورده
شهر من شهر یه خسته / عاشق نفس بُریده
اون که در حسرت عشقش / رنگ رُخسارش پریده
انتظار قصه ی تلخه / که تو این شهر شده عادت
این روزای پُر تکرار / واسه من شده عبادت
تا که یک روز تو رسیدی / ای مسافر صمیمی
مدتی دیگه سفر کُن / تو از این شهر قدیمی
بزا تا این شهر تاریک / با طلوعت جون بگیره
غَم و غُصه در به در شه / توی شهر طاعون بمیره
رفتی از شهر وجودم / پایتختم زیر و رو شُد
شهر خسته، قلب من بود / بی تو قلبم سوت و کور شُد
این اثر رو حدودا” از آبان ماه استارت زدیم و در دی ۹۰ میکس و مستر شد. ترانه ی این آهنگ رو خود سحاب مختاریان گفته و ملودی و تنظیم رو هم به درخواست خواننده ی اثر ساختم.
شناسنامه ی آهنگ:
نام اثر: شهر من
ترانه و خواننده: سحاب مختاریان
آهنگ ساز ، تنظیم کننده ، نوازنده گیتار آکوستیک و ناظر ضبط: محمد رضا مظفری
رکورد و میکس: مهدی خدابخش (استدیو فونیکس)
لینک دانلود آهنگ در سایت خواننده اثر
امیدوارم دوست داشته باشید.
من واسه نگاهت امروز، یه سبد بهونه دارم
یه سبد پر از گُلِ رُز، از حیاط خونه دارم
تو مثِ نسیم هر روز، توی راه، میای و میری
دل من می گه که امروز، تو یه شاخه گل می گیری
واسه دیدنِ تو امروز، یه لباسِ نو می پوشم
میامو میونِ راهت، گل قرمز، می فروشم
پولِشم ازت می گیرم، میزارم به یادگاری
بوی دست تو رو داره، مثلِ حسِ بی قراری
به همه میگم که این ها، هیچ کدوم، فروشی نیستن
یکی قبلا” پولِشو داد، همشو ازم خریدن
می خوام از خدا که امروز، عجله نداشته باشی
کیفِ دس دوزِتو امروز، جایی جا نذاشته باشی
فقط آرزوم همینه، ببینی عشقُ تو چشمام
بگیری حرف دلم رو، حس کنی منو تو حرفام
واسه دیدن نگاهت، عُمریه خونه به دوشم
آره امروز توی راهت، گل قرمز می فروشم
محمد رضا مظفری۱۳۸۷

اگر بگویم زیباست
زیبایی را زیر سوال برده ایم
اگر بگویم زشت است
شاعر را زیر سوال برده ایم
اما می بریم
تا خم شود و گریه کند
به رقص آید و به زبان بپیچد
هجا کند و رج بزند
شاید در این پنج شنبه به خودش بفهماند
این احساسش نیست که سخاوتمندانه به واجبات قلم
ثبت می شود
این لی لی کنان ادبیاتش
است که روی خط های دفترش
می سوزد
در چشم من هزار رنگ می پرد
سایه و سیاه و تیره
سفیدش هم که پیش کش پلک هایم هست
از قدیم
گفته اند
خوابت را تعریف نکن
فیلم های ۳۵ میلیمتری نیتراتی ات
می سوزد
خاطره های ثبت شده در خوابم
هنوز رنگی نشدن
دفتر خاطرات سیاه سفید سخاوت های پنج شنبه من
آنقدر قدیمی فکر می کرد که موزه قبولش کرد
صورتم که زرد بود، دندانم را هم خرگوشی کردم تا شاید من هم پسری شجاع شوم
سینه ی آدم چاپلوس همیشه از جای دستش سرخ است
صدای زنگ موبایلش هم از خودش خنده اش می گرفت
آنقدر پا در کفش بزرگتر ها کرد که کفش خودش اندازه اش نشد
پشه آنقدر معرفت دارد که خون آدم خسیس را نمکد
تمام خیار هایی که خوردم از دلشوره ام خیار شور شد
ماژیک از حرف گزافه ی معلم فریاد می کشید
تلخ ترین قهوه ها را اول فنجانها می چشند
هیچ کس درد دلش را باند پیچی نمی کند
جعبه های کاغذی زنده به بازیافت هستند
چندی از دفتر کاریکلماتور هایم
هر روز صبح می بینم
در آن طرف
مردی ساک به دست
راه می رود
روی برگ های خسته ی پائیزی
و شالگردنی از جنس سرد
و چشمانی آنقدر سیاه
که دیده نمی شود
گویی مسافری است مثل من
و یا شاید این جا
این ۵شنبه
دیوارهایش از جنس آئینه است
…
بگذار در این اوهام بمانم
که رهگذری با من
ساک به دست می گذرد
که من تنها نباشم
۵شنبه (تقدیم به بهترین هدیه ی خدا در تولد ۲۳ سالگیم)
حس می کنم پیش منی
وقتی که عطر دست من
بر حس زیبای صورتت
بوی گل های باغ را
به یاد می آورد
و صدای خنده ی مرغابی ها از ته دل
به سادگی من و تو
و خاطره ی یک سال صبرمان
و پاکی حریر مهر تو
و زلالی لبخند اشک من
و “لطفا وارد چمن نشوید ! “
گل ها برایمان تعظیم کرده اند
به احترام عشق پاکمان
و باز هم خنده ی مرغابی ها
از ته دل
به سادگی نگاهمان به هم
و اسرارمان برای ماندن
در هوای کلی درجه زیر صفر
زیر بارون
و تصویر دختری رقص کنان و فیلی که آب می خورد هنوز
با این که پاییز است
و یک برگ زرد
یادگار دیداری شیرین
و خدایی که خداوند سایه ی همان برگ است
بر دیوار اتاق دلت
و قلبی که بر گردمان آویختیم
و سخاوتمان در باور
ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه ی صبح ۵شنبه
محمد رضا مظفری
سکوتم را شکستم
از برای تو
لبخندت را خریدم
از برای خودم
بر تو باریدم چو اشک
از برای تو
بوی نم چشمانت را چشیدم
از برای خودم
و از برای تو
خودم را نشان کردم
و از برای خودم از تو
هیج سخاوتی ندیدم
…
کدام سخاوت من در ۵ شنبه ی تو تاریک بود ؟
هنوز خوب به خاطر ندارم !
عجیب بود
صدای صندلی پدر بزرگ
مثل صدای تیر های چوبی سقف
وقت پاییز
و رنگ سبز مرده ی عجیب رو میزی
با ریش ریش و منگوله های پر خاطره
مثل صدای سماور نقره و دو لول دسته آبنوس
یک عینک ته استکانی و چند ورق کاغذ نیم سوخته
و یک فنجون چایی
که هیچ وقت نخورد
هنوز سرده
دستای پدر بزرگ
دیگه قصه نمی گی از شنگول و منگول دل پرت از دست مادر بزرگ ؟
دیگه برامون گل پر و اسفند تو آتیش عشقت نمی ریزی که چشم نخوریم ؟
دیگه ساعت بند دارتو از جیبت در نمیاری که کی وقت خوردن قرصاته ؟
دیگه سرفه نمی زنی ؟
نفس می کشی ؟
قربون چشمای آبیت، موهای رنگ صورتت
چروکای صورتت و خال بزرگ پشت پلکت
بخواب گل قشنگ من
من بجات نون می خرم، دمپاییای آبیتم می پوشمو به شمعدونیای باغچه آب می دم
فقط دعام کن که بیام ، بازم ۵شنبه بشه
محمد رضا مظفری۱۳۸۷
می خوام که امشب با نگام دوباره
پیش نگاهت، دل و رسوا کنم
بازم خودم رو مثلِ اون قدیما
قربون تو، تو شبِ یلدا کنم
تا صبح تو رو تو آغوشم بگیرم
گرم بشی، سردیُ یادت بره
یک شبِ عاشقونَرو بسازیم
بشه برات مثل قدیم، خاطره
تا صبح ستاره ها رو معنی کنیم
دلا رو پُر کنیم از این ترانه
دونه به دونه ی اَنارِ عشقو
دون بکنیم تو شبِ عاشقانه
می خوام برات از آسمون هزارت
شاخه ی گُل جنسِ بهار بِچینم
تو این شب بلند اگه خوابم بُرد
خوابِ هدیه اش به تو رو ببینم
می خوام یه قصری بسازم پنجرَش
رو به بهارِ عشقِ تو وا بشه
قلبِ خودم برای عشقت، هر سال
قربونِ تو، تو شب یلدا بشه
محمد رضا مظفری (یلدای ۱۳۹۰)

مجموعه ی هنری در قالب یک برگ محتوی عکس، گرافیک، شعر، یادداشت و … که همه در کنار همدیگر معنی واحدی پیدا خواهند کرد.
جماعتی از گالری تصاویر، دفتر سخاوت۵شنبه، دفتر با و بی قلم، کاتور های خاکستری.
این مجموعه ی جدید را بعد از یک سال بطور مداوم در همین وبلاگ منتشر خواهم کرد، امیدوارم که بتواند در مسیر رسالت خود پیروز باشد.

طبق آمار فروش و رضایت مخاطبین از پخش این سریال دیدنی، فرار از زندان جزو به یاد ماندنی ترین و جذاب ترین سریال های پخش شده با گفتار فارسی در رسانه ی خانگی ست.
صداپیشگان و مدیر دوبلاژ این سریال، سهم به سزایی در جذابیت هر چه بیشتر آن ایفا نمودند. در حقیقت صرفا” گویندگی نبوده چرا که همپای خود هنرپیشگان این سریال، گویندگان نیز با نقش پذیری و بازی در پشت صحنه، آن را ملموس با زبان شیرین فارسی نمودند.
متنی را که مشاهده می کنید، مصاحبه ای است از اینجانب با یکی از گویندگان این سریال جناب آقای تورج مهرزادیان که در وب سایت شخصی ایشان نیز منتشر شده
برای خواندن متن کامل مصاحبه روی ادامه مطلب کلیک کنید و نظر هم یادتون نره …
کمی از سادگی های شهر مرا غمگین می کند.
کمی از نشانه های نور شاید باز هم روشن شود. من فقط می دانم که انتهای راه نیست، من فقط می دانم که اول راه هم نیست، من فقط می دانم شاخه ها شکسته کجای راه است.
بنشین کنار من خسته دل از گذشت فاصله های طولانی. من درد دلم را با سنگ نمی گویم که درد سر آب شدنش را فردا گردن من بیاندازند. من آهم را بلند نمی کشم که سمعک نگذاشته ی درختان بشکند. من در کنار رود می نشینم و گذر احساس می بینم … می بینم ؟
دست های باران مرا می شوید، پاکتر از گلبرگ و خنک تر از نسیم می شوم. من فقط می دانم که نباید دید! من فقط می دانم که کَر باشی راحت تر می شنوی … . من فقط صبح ها نون می خواهم و پنیر. خالصانه هم بخواهم نجوا کنم، فقط عشق است که کپک نمی زند.
کمی کنار من بشین. با من زمزمه کن. من مدتی که بگذرد، خواهی دید که بیش از تو به خودم نزدیکترم! … می دانم درکش مشکل است. به مغز …ت خیلی فشار نیاور. تو هم مثل همسایه های مدام گلایه نمی فهمی. درک من بیشتر از آنچه که در مغز توست، به قلب تو نیاز دارد که آن هم نزدیک است که آب شود!
سخت نگیر … امید به خدا.


